سینه مالامال درد است اما دلی بی کینه دارم
دلتنگی های آدمی را باد ترانه می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی
به اشکی نریخته می ماند.
از حرکات ناکرده، اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من.
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم،
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند.
گوشی که ،
صداها و نشانه ها را در بی هوشی مان بشنود.
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود بگیرد و بپذیرد،
و زبانی که در صداقت خود ما را از فراموشی خود بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده سخن بگوییم
گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاری است
زیرا تنها حقیقت است که رهای می بخشد.
از بخت یاری ماست شاید،
که آنچه می خواهیم ، یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد.
می خواهم آب شوم در گستره افق
آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود ...........
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم.
حس می کنم و می دانم دست می سایم و می ترسم باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد.
می خواهم آب شوم در گستره افق
آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز می شود.
چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا دستی یاری دهنده کلامی مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری ؟
چند بار دامت را تهی یافتی ؟
از پای منشین آماده شو که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستریم.
پس از سفرهای بسیار و عبور از فرار و فرود امواج دریای طوفان خیز ،
بر انم که در کنار تو لنگر افکنم بادبان برچینم پارو وا نهم سکان رها کنم
به خلوت لنگر گاهت در آیم و در کنارت پهلو بگیرم
و اغوشت را باز یابم،
استواری امن زمین را زیر پای خویش.
پنجه در افکنده ایم با دست هایمان به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه
سپیده دمان از پس شبی دراز
آواز خروسی می شنوم از دور دست
و با سومین بانگش در می یابم که رسوا شده ام !
زخم زننده ، مقاومت ناپذیر ، شگفت انگیز و پر راز و رمز است
آفرینش ، و همه آن چیز ها که شدن را امکان می دهد.
هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر ..................
.
.
.
.
چي شده چرا مااينطوري شديم چرا شادي هامون الكي شدن
چرا هيچ كس از ته دل نمي خنده چرا بين آدمها اينقدر فاصله افتاده
چرابايد يك اتفاق خيلي مهم بيفته يا خرج هنگفتي بشه تامابراي
چند لحظه يا درنهايت يك روز خوشحال باشيم چراديگر چيزهاي
ساده مارا شاد نمي كنند چرا ازاتفاق كوچك لذت نمي بريم نكنه
ديگر چشمهامون قشنگي دنيا را نمي بينند گوشهامون حرف وصداي
خوب رو نمي شنون نكنه اونقدر درگير كاروتجملات زندگي شديم كه زيبايي
دور وبرمون را نمي تونيم ببينيم چرا صداي بارون دل مارا نمي بره چراديگر
هوس نمي كنيم زير بارون راه بريم چرا به دنبال پروانه ها نمي رويم چرا از
دور هم بودن وگفتن ووشنيدن وخنديدن.............
سلام
سلامی به گرمی هوای اینجا
بعد از یک سال اومدم .امیدوارم بازم تنهام نزارین.![]()
سلاااااام
چطورییین خوبین؟؟؟؟؟؟
وای یه یه سالی میشه که هیچی ننوشتم
دلم واسه همتون تنگ شده
خوبین خوشین وایشالله که سلامتین
امروز تولد منه همتون امشب دعوتین خونمون
کادو یادتون نره هاااااااااااااااااا (شوخی میکنم )
ایشالله بعد امتحانات میام و دوباره به وبلاگم
سرو سامون میدم .
از تمام دوستانی که تو این مدت به من سر زدن و
منو تنها نزاشتن واقعا ممنونننم شرمنده
همتونم به خدا خوب دیگه فعلا عجله دارم .
خدانگهدار همتون باشه
من و خدا
خدایا باز اومدم سراغت .
بی هوا امشب یه جمله ای به گوشم خورد که دلم رو لرزوند .
میگن خدا غیر مستقیم با آدما حرف میزنه اما یهو یه تلنگوری
بهم زدن که این حرف رو خدا داره به تو میگه .
از زبون یکی از بنده های خوب خودش .
یکی داشت میگفت :" میگن خدا غیوره! یعنی دوست داره بنده هاش
فقط برای خودش باشن " .
یه صدایی ته دلم گفت : " آخه بنده ی ناشکر خدا مگه قبول نداری که
هر برگی که از شاخه می افته حتما خدا حکمتی توش قرار داده!! ".
شاید الان هم خدا می خواد دل تو رو از هر چیزی از هر کسی که تو
دنیاست ببره. تا فقط مال خودش باشی .می خواد هواست فقط پیش
خودش باشه....
یکی دیگه از دوستام میگفت : "وقتی که دیدی بی غمی بدون خدا
به یادت نیست ! "
وقتی که فکر میکنم میبینم که راست میگه. عشق من خیلی زمینی
بود.همه دنیام اون بود . فکر میکردم تو این دنیا تکیه گاهم
اونه . اون برام یه جورایی یه بت بود . خدا خواست که این بت
جلوچشمام بشکنه .بفهمم که اونم بنده ی خداست.
درست یکی مثل من .
من نصف بیشتر قلبمو داده بودم به اون . اما خدا انگار همه دلم
رو میخواست که مال خودش باشه !
خدایا اینو خوب میدونم که من بنده ی خوبی برات نبودم .شاید
هنوزم خیلی باور ندارم که دوستم داری .شاید باور ندارم که به
فکرمی .میدونی چرا ؟ چون خیلی صدات کردم. نشنیدی؟؟!!
خیلی برات حرف زدم توو خواب. توو بیداری .هر لحظه.هر ثانیه
صدات کردم.نمیدونم چند صد کیلومتر راه رفتم و سر به آسمون می
کردم و باهات حرف می زدم. چند صد ساعت باهات درد دل می کردم .
حرفمو بهت میزدم .
اما یهو پشتم خالی شد .وجودم تهی از معنی شد .
راستش اینه که خدا جونم از دستت شاکی شدم .
خیلی دلم شیکست که تو هم حرفمو نشنیدی.خدایا خیلی چیزا دست
من نبود .اما دست تو که بود .نبود؟؟
ناجور زدی توی ذوقم.
میدونم این کفره اما من به خودم گفتم که دیگه باهات حرف نمیزنم .
آخه چه فرقی داره؟؟
خدایا چرا اونا که یادت نمیکنن انگار بی غم ترند؟؟
انگار شاد ترند و تو به حرف اونا بیشتر گوش میدی؟!
میگن که خدا هر چی اونا بخوان زودی بهشون میده که دیگه
صداشون رو نشنوه اما دوست داره که بنده های خوبش زیاد
صداش کنن .برای همین دیر جوابشون رو میده .....
اما خدایا من که فکر نمیکنم از اون خوبا هستم !
خدایا حرف منو هم گوش بده که بفهمم می شنوی .
آخه پس من دلم به چی خوش باشه؟؟؟
خدایا من هم میخوام به حرفم گوش بدی .یه جوری نشون بده
که می شنوی.دلم خیلی گرفته .خدایا اون همه اشکامو ندیدی؟؟
فکر کنم اگه همشون رو جمع کرده بودم تا حالا حداقل یه دریایی
زلال و قشنگ داشتم که تو ساحلش می تونستم تنهایی بشینم و
غروب رو نگاه کنم و بهت فکر کنم و باهات حرف بزنم .
اما حالا چی دارم؟؟
خدایا مگه ندیدی ؟ مگه نشنیدی؟
خدایا تنهام نذار.یا منوببرزودی پیش خودت یا دستمو بگیر تا گم نشم.
توی این دنیا بجز تو کسی رو ندارم . تو اگه منو میخوای .من مال تو.
دلم.احساسم.همه مال تو .
اما در عوض همه اینا یه دل آروم و مهربون بهم بده .
فقط همینو ازت میخوام .
همین .